بي صدا نالم كه : اينست آنچه هست
خود نميدانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم : چه خوش رفتم ز دست
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست



از تنهایی به مردم پناه اوردم . از مردم به تنهایی


را کور می کند








